|
چهار شنبه 6 بهمن 1389برچسب:, :: 18:55 :: نويسنده : نورا
حاکم ظالمی مرد و فرزند ظالم ترش جانشین او شد. آینده ای تلخ و تیره در انتظار مردم آن سرزمین بود... دوستی از دوستان خداوند قدم در راه نهاد تا مقابل این حاکم بایستد . او به مردم گفت: بپاخیزید! هر کس سعادت جاودانه می خواهد با ما بیاید تا به دیدار خدا رویم... مردم مثل موج های دریا به سوی او آمدند و چند روز بعد مثل سراب فروکش کردند و دریغ از قطره ای آب! دوست خدا چشمانش را به چشمان یکی از آنان دوخت و گفت: می خواهی ناراستی ها برایت راست شود؟ چگونه؟ با ما همراه شو! مرا یاری ده تا خدا را کمک کرده باشی. مرد گفت: بیا اسبم را بگیر! اسب خیلی خوبی است. شمشیرم هم برنده است و محکم، نیزه ام هم همین طور! اما خودم ... من .. مرا معاف کن! کارهایی دارم که ناتمام است .. و امانت هایی که دیگران به من سپرده اند...! دوست خدا لبخند تلخی زد و گفت:نه! به این ها نیازی نیست. تو خودت را دریغ کردی؛ این راه فرصتی بود برای تو ...! مرد رو به تاریکی درونش کرد و گم شد! و دوست خدا سبکبارانه به دیدار خدا شتافت. می دانید عزیزان! لحظاتی در زندگی هست که باید انتخاب کنی . انتخابی که اگر راه را درست آمده باشی محال است اشتباه از آب در بیاید. لحظاتی که فقط و فقط در همان لحظه می توان کاری انجام داد. لحظاتی که هرگز بر نمی گردند. حالا اگر این لحظات، بی ثمر بگذرند چه حسرت عظیمی به جا می گذارند! از هر عذابی دردناکتر...
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |