|
جمعه 13 خرداد 1390برچسب:, :: 18:2 :: نويسنده : نورا
برای دست های خالی ام فکری بکن.. برای علفهای هرز یأس در سینه ام... برای قلب شکسته و رنجورم چه داری؟ من به آخرین ایستگاه زندگی رسیده ام من از غم چشمهای حیرانم با خبرم،مرز میان بودن و نبودن را دیده ام. فکری برای این قلب تنهایم کن... من از صبر ایوب و قله ی انتظار گذشتم، تو را آسان از عطش فاصله نگرفتم که ساکت و سرد از نگاه های غریب از دست بدهم ازدروازه های سنگین فراز و نشیب ها گذشتم تا نیمه جان به تصویر جان گرفته ی تو رسیدم در فضاهای بی طرح،با رنگدانه های نور از هستی،طرحی از قشنگ ترین جلوه ی عشق را کشیدم،من به هر سخره و بن بستی خندیدم به آسمان چشم دوختم به آسمان با من بگو برای بودنت آسمان کم بود؟؟؟ حجم زرد گونه ی تنهایی را دریدم به سراغ تو آمدم گفتم مگر مرگ ما را از هم جدا کند چه می گویم مرگ فاصله نبود،مرگ برایم به حقارت کوهی از کاه بود با تو دوباره جان گرفتم، بهشت دیگر آرزویم نبود با من بگو...تیشه ی کدامین دشمنی نهال نو رسیده ی سروش را به مرداب کشید؟؟؟ من به زوال نیلوفر ایمان نمی آورم، به درد رسیدم و از تنگنای لحظه های بعد از تو به مرگ من به شوق بودن تو آمده بودم،از لمس زنبق ها،حس روشن آرامش دیدم برای من چه مانده است؟؟ تو آرامش مرا به خواب ابدی بردی،گویی آمده بودی مرا از خودم بگیری برای من روزهایی مانده اند که رفته اند مثل تو،مثل آرزوهایم من از طنین سنگی سرد تو،چه بجویم؟پرواز آرزوی من بود اینک در انعکاس شیپورهای مرگ تو را گم کرده ام... برای من فهم آن نیست که،با یادت انحنای سرد حسرت را باور کنم به روزهای طلایی زندگی ام بیندیشم ،جاودانگی لحظه های شوق در من نیست بیرنگی جذبه ها عذابم می دهد،شوق از عبارات زندگی من رفته است هیچ نمی بینم... چشمانم خفته اند،در امتداد کورسوی نگاه تنها تو را می بینم
و تو... من به مرگ می اندیشم نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |